سلام عزیزم مامان دیروز سالگرد ازدواج من و بابا بود پنجمین سالگرد من حال خیلی خوبی داشتم ......... اول صبح که بارون میبارید و هوا عالی بود و من کلی کیف کردم تا اخر شب کلی شارژ بودم ... با اینکه همش رو تنها بودم ظهر که اومدم خونه خوابیدم .... وقتی بیدار شدیم بابات گفت بیا بریم بیرون یه کم بگردیم تا اومدیم حاضر بشیم بچه های هیئت زنگ زدن و بابات رفت مسجد منم موندم خونه و شروع کردم به بافتن یه پاپوش خوشگل برا تو سعی کردم زیاد به نبودنت فکر نکنم .... اخر شب که بابات اومد نشست رو مبل پیشم بهش گفتم پنجمین سال هم گذشت .... دیدی چقدر زود بابات هم گفت: آره امسال هم نی نی نیومد .......... منم کلی غصه ام شد ولی لبم رو...